تبليغاتX
راه ارتباطات
ديدگاههايي در باره ارتباطات، روزنامه نگاري،روابط عمومي و جامعه اطلاعاتي

نظريه های جامعه شناسان: ديدگاه کنش متقابل نمادين

ديدگاه کنش متقابل نمادی به عنوان يکی از ديدگاه هاي مسلط روان شناسي اجتماعي و مورد اقبال جامعه شناسان تلاش دارد بنيان هاي نظري هويت را در قالب سازه هايی اجتماعی ارائه نمايد (Howard 2000). از اين روست که سنت جامعه شناختی نظريه هويت، بيش از همه به تعامل گرايی نمادين پيوند خورده است (شارع پور و خوش فر 54 و 6 : 1380). قضيه بنيادين[1] در تعامل گرايی نمادين از اين قرارست كه مردم معاني نمادين را به اشيا، رفتارها، خودشان و ديگران الصاق مي كنند، و اين معاني را طي تعامل منتقل مي نمايند و بسط مي دهند. افراد نه بر مبناي خصوصيات غيرانتزاعي[2] اشيا، بلكه بر مبناي معاني كه اين اشيا براي آنان دارند، رفتار مي كنند. پس معاني و در نتيجه هويت ها طي تعامل است که شکل می گيرند و بسط مي يابند (Woodward 2000: 1). هر چند تجربه فردی و ساخت شخصی معنا، معانی مشترک اجتماعی را جرح و تعديل می کند (Deaux 2000: 8). بدين ترتيب هويت ها، شخص را بنابر روابط ضمنی شان، در فضاي اجتماعي قرار مي دهند و نمادهايي اند كه معاني شان بسته به كنش گران و موقعيت ها، تغيير مي كند (Howard 2000).

از اين رو ويژگی مشترک در ديدگاه کنش متقابل نمادين، اهميتی است که برای محيط اجتماعی در شکل گيری خود قائلند. ليکن رويكردهاي تعامل گرا به هويت، در تاكيدشان بر ساخت اجتماعی و هويت از سويي و فرآيندها و تعاملاتي كه طي آنها هويت ها ساخته می شوند، از سوي ديگر، تفاوت مي كنند و به دو دسته تقسيم می شوند: تعامل گرايان ساختی[3] و تعامل گرايان فرآيندی[4]  (گلچين 118-1378:117؛Howard 2000).

 ديدگاه كنش متقابل نمادي و نيز نظريات كولي و رزنبرگ هر چند گام هاي اصلي را در تبيين هويت برداشته اند اما از آنجا كه به طور مشخص تمايزي بين انواع هويت قائل شده اند و به تاثيرگذاري ساختارهاي كلان همانند نهاد سياست در ايجاد هويت اشاره اي ننموده اند، نمي توانند تبيين كاملي از شكل گيري برخي هويت ها همانند هويت ملي ارائه دهند.

 

تعامل گرايان ساختی

چهره شاخص تعامل گرايان ساختی، منفورد کان[5] ، پايه گذار مکتب آيوا[6]ست. متفکرين اين مکتب، بر عملياتی سازی مفاهيم تعامل گرايی نمادين ( نظير خود، گروه مرجع و يا ابژه اجتماعی[7] )، به نحوی استاندارد که بتوان فرضيات را بطور تجربی آزمود، تاکيد داشتند. هدف غايی ايشان فراهم آوردن امکان طرح گزاره های تعميم پذير درباره رفتار انسان بود. بر اين اساس کان به سال 1950 آزمون بيست جمله ای[8] ( يا آزمون من کيستم؟[9] ) معروف خود را به عنوان يک ابزار پژوهش عرضه داشت (UIowa 2002).

به نظر کان، خود که کانون نظريه جامعه شناختی قرار دارد، در تعامل اجتماعی و با درونی شدن ايستارهای ديگران نسبت به خود شکل می گيرد. ديگرانی که فرد با آنها در تماس است يا به نحوی از آنان آگاهی دارد. برای پژوهش درباره خود، می توان آن را مجموعه نسبتاً ثابت و پايداری از ايستارها درباره هويت خود شخص در نظر گرفت. حال از آنجا که ايستارها، آمادگی برای عمل هستند، زمينه برای تبيين و پيش بينی فعاليت های شخص آماده می شود. بدين ترتيب، کان، خود را به عنوان مجموعه ای از ايستارها ( يعنی من مفعولی ) مفهوم سازی می کند و با پرسش از مردم درباره ايستارهای شان نسبت به خودشان، مسئله ذهنيت خود را پوشش می دهد. اين کار تلاشی عينی برای کشف هويتی ذهنی است. کان، آزمون بيست جمله ای خود را بدين منظور تنظيم نمود.

کان دريافت که پاسخ ها به پرسش من کيستم؟ را می توان به دو گروه اجماعی[10] و نيمه اجماعی[11] تقسيم نمود. پاسخ های اجماعی، پاسخ هايی را در خصوص تشخيص هويت در بر مي گيرد که برای ديگران آشکارست يا می تواند آشکار باشد. مواردی مانند تعلق مذهبی، جنسيت، و تعلق طبقاتی جزو پاسخ های اجماعی محسوب می شوند. اما پاسخ های نيمه اجماعی، شامل آن دسته از پاسخ هايی در خصوص تشخيص هويت می گردد که خصوصی تر تلقی می شوند. مانند خوشحالی يا غمناکی، بدبينی يا خوش بينی، و از اين قبيل.

چنانکه انتظار می رود اکثر افراد ابتدا به هويت اجماعی، و فقط پس از آن به هويت نيمه اجماعی ( جهان خصوصی تر و شايد از نظر ارتباطی، کمتر تنفيذی شان ) فکر می کنند. چرا که بنا بر فرض، افراد خودشان را از خلال تماس با ديگران می شناسند و چنانکه پيشتر اشاره شد من مفعولی عبارتست از ايستارهای درونی شده ديگران. اين ايستارهای خود که برای فرد از بيشترين اهميت برخوردارند، ايستارهای اجماعی وی را می سازند. بنا بر همين اهميت و در نتيجه آمادگی برای تشخيص هويت است که کان آن را عامل برجستگی می نامد. به قسمی که يک ايستار هر چه سريع تر به ذهن بيايد، برجسته تر محسوب می شود؛ و تشخيص هويت اجماعی، نوعاً برجسته ترست.

ولی اهميت و برجستگی پژوهش کان يکی توجه به اين نکته بود که برجستگی موارد اجماعیِ تشخيص هويت برای تمام افراد صدق نمی کند و افراد در نشان دادن وابستگی به سن، جنسيت، تحصيلات، مشارکت در گروه و مانند اينها، بسيار با يکديگر متفاوتند. ديگر اينکه با ابزار استانداردی مانند آزمون بيست جمله ای، می توان ميزان تفاوت افراد با يکديگر را در امر تشخيص هويت سنجيد و بين اين امور و ساير ويژگی های آنان روابط همبستگی برقرار کرد (اسکيدمور 5-1372:274).               

اصحاب كنش متقابل

هربرت بلومر[12]، از جامعه شناسان مکتب شيکاگو[13]، شخصيت برجسته تعامل گرايان فرآيندی محسوب می شود. وی کارِ کان را از ظرايف بی بهره و خالی از دقايق می داند. چرا که با بيست جمله نمی توان آن چنانکه بايد فرد را شناخت (اسکيدمور 1372:276). انديشمندان اين مکتب عمدتاً بر پژوهش به روش مشاهده مشارکتی[14] تاکيد می ورزيدند. به روايتی مکتب شيکاگو به واسطه اينکه به شدت بر فهم نظام معنايی[15] يک فرد يا گروهی از افراد، بدون تاکيد بر کشف الگوهای تعميم پذير در رفتار انسان، اصرار داشتند، بيشتر انسان شناختی[16] بود تا جامعه شناختی (ريتزر 1374:75؛)

لذا تعامل گرايان فرايندی، بر فرايندهاي مذاكره[17] تاكيد دارند. مذاكره درباره اينكه افراد چه كساني هستند، براي تعريف های طرفينیِ موقعيت ها، بنيادي محسوب می شود. اين مذاكرات است که زمينه ارائه خود[18] يا مديريت بيان[19] را مهيا می سازند. در نتيجه هويت ها، سازه هاي اجتماعي استراتژيك هستند[20] كه طي تعامل ايجاد شده و داراي پيامدهاي مادي و اجتماعي اند.

اين سنت، سازوكارهاي تعاملي خاصي را كه طي آنها هويت ها ساخته مي شوند، آشكار مي سازد. اين سازوکارها نيز هميشه بوسيله سلسله مراتب اجتماعي شكل گرفته اند. چنانكه در انديشه هاي گافمن[21]، به عنوان کسی که جامعه شناسی، مردم شناسی و روان شناسی اجتماعی را با هم ترکيب می کند (جنکينز 1381:115)، چگونگی درگير شدنِ سلسله مراتب منزلتيِ ( بطور خارجي مربوط ) در چرخ دنده هاي تعاملي[22] ، با جزئيات تشريح شده است.

زبان، از ديگر موضوعات مورد علاقه رويکرد فرآيندی است. در واقع، از آنجا که معنا طی تعامل ساخته و پرداخته می شود، زبان در اين ميانه نقشی اساسی بازی می کند؛ چه بطور مستقيم و در تعامل و چه بطور غير مستقيم و از طريق انواع رسانه ها (2000 هوارد بكر).مطابق با نظر كولي ميتوان گفت كه هويت يك فرد، همان «خود آينه سان» او است، كه در جريان تعاملات فرد با ديگران شكل مي گيرد. بر اين اساس، هويت تعريفي است كه فرد به واسطه تعاملاتش با ديگران و يا به عبارتي با نگاه كردن در آينه ديگران، از خود به دست مي آورد. اين «خود آينه سان»، همان «Me» يا «من مفعولي» مورد نظر ميد، مي باشد كه بيانگر هويت فرد است. اين هويت ضرورتا اجتماعي است و در جريان تعاملات و ارتباطات اجتماعي شكل گرفته و فرد از آن آگاهي مي يابد.

     تعاملات اجتماعي انسان مبتني برتبادل معاني است. اين تبادل معاني از طريق نمادها صورت مي گيرد. برخي «I» يا «من فاعلي» مورد نظر ميد را هويت فردي و «من مفعولي» را هويت اجتماعي دانسته اند. با توجه به اين كه «من فاعلي» در آگاهي فرد، ظاهر نمي شود و فرد خود را به وسيله آن معرفي نمي كند نمي تواند معادل هويت فردي فرد باشد. «من فاعلي» تنها واسطه يا زمينه اي است كه فرد به وسيله آن «من مفعولي» خويش را درك مي كند. هويت مي تواند فردي يا جمعي باشد اما در هر صورت اجتماعي است و معادل «من مفعولي» ميد مي باشد.

    همچنان كه بلومر خاطر نشان مي سازد مبناي روابط انساني كنش متقابل نمادي است و در جريان اين كنش متقابل نمادي و بر حسب موقعيت هاي مختلف، افراد از واقعيت ها پنداشت ها يا تغييرهايي به دست مي آورند. هويت يا خود اجتماعي افراد يكي از اين واقعيت ها مي باشد. بر اين اساس، هويت فرد پنداشتي است كه او از خود در جريان كنش متقابل نمايد با ديگران به دست مي آورد. مطابق با نظر كان، هويت، فرد، همان هويت اجتماعي اوست. به اين معنا كه فرد به واسطه روابطي كه با ديگران دارد و يا در رابطه با نظام اجتماعي اي كه در آن قرار دارد خود را توصيف مي نمايد و يا هويت خويش را از ابراز مي دارد.

بر اساس ديدگاه اين نظريه پردازان، هويت فرد در فرايند جامعه پذيري يا اجتماعي شدن شكل مي گيرد. كولي بر نقش گروه هاي نخستين يعني خانواده و گروه هاي همبازي تاكيد زيادي دارد. ميد تاثير نقش پذيري كودك در جريان بازي ها را بر روي تكوين خود يا شكل گيري هويت بسيار مهم مي داند. در مجموع بر مبناي ديدگاه كنش نمادي مي توان گفت كه عوامل جامعه پذيري همانند خانواده، مدرسه، همسالان، گروه هاي مرجع و رسانه هاي گروهي اهميت زيادي در فرايند هويت يابي دارند.

     موريس رزنبرگ تحت تاثير ديدگاه كنش متقابل نمادي براي تبيين هويت، گامي به جلو برداشته است. او با ارائه مفاهيم خود به معناي كلي هم «شناسا» و هم «شناخته» و «پنداشت از خود» به معناي «شناخته» كه در واقع برگرفته از «من فاعلي» و «من مفعولي» ميد مي باشند تاكيد مشخص تري بر مفهوم هويت دارد. بر اساس نظريه او مي توان گفت كه هويت فرد همان «برداشت از خود» است كه عبارت است از«جامعيت انديشه ها و احساساتي كه فرد در ارجاع خودش به عنوان يك شناخته عيني دارد.» هويت در اينجا هر چند بخشي ازخود فرد و حتي بخش كوچكتر آن است اما اهميت فوق العاده اي دارد و براي هر فرد مهمترين شناخته در جهان به حساب مي آيد.

نظريه هويت[23]

تلاش برای طرح و توسعه يک نظرية خودِ[24] هر چه صيقلی تر، عمده ترين نيروی محرک اکثر نظريه پردازی ها در ديدگاه کنش متقابل نمادين بوده است. آرايی که به رويکرد ساختیِ اين ديدگاه نزديک تر هستند، تا رويکرد فرآيندی آن (Stryker & Burke 2000). ماحصل اين بحث ها را می توان با اتکا بر پژوهش های شلدون استرايکر[25]، جورج مک کال[26] و جی. ال. سيمونز[27]، و پيتر برک[28] زير عنوان مشترک نظريه هويت قرار داد.

استرايکر مسئله عمده اين ديدگاه را عدم دقت برخی از مفاهيم آن می داند. به ويژه مفهوم حياتی خود، آنچنان ناپالوده است که امکان هر گونه کار جدی را سلب می کند. وی خود را مجموعه ای متشکل از هويت های مجزا تعريف می کند که مختصات جايگاهی[29] درونی شده اند و در تعامل اجتماعی، ادعا و تاييد شده اند.

بر خلاف استرايکر که بيشتر بر ساخت اجتماعیِ بيرونی و ساخت خود تاکيد دارد، مک کال و سيمونز با تجميع ساخت اجتماعی و فرايندهایِ خود در تعامل، نقش ها را بيشتر مورد تاکيد قرار می دهند. نقش هايی که نوعاً، همچنان که افراد در پی تحقق اهداف و طرح های گوناگون خودشان هستند، ساخته و پرداخته می شوند. بنابراين يک هويت نقش[30]، آن ويژگی و آن نقشی است که فرد برای خودش به عنوان اشغال کنندة يک جايگاه  اجتماعی خاص قائل می شود. از اين رو هويت نقش يک تصور خيالی از خود فرد ( اغلب بطور ذهنی ) در يک جايگاه  می سازد. پس هر هويت نقش يک بخشِ قرار دادیِ متصل به جايگاه ها در ساخت اجتماعی، و به همان ترتيب يک بخشِ منفردِ[31] ساخته شده در تخيلات افراد دارد.    

برک نيز در همين اثناي کار بر روی مفهوم سازی فرآيندهای خود را برای تکميل کارهای استرايکر، مک کال و سيمونز آغاز کرد. وی ايدة نقش ـ هويت ها ( به عنوان اجزای مفهوم کلی خود ) را ايده جديدی نمی داند. چرا که می توان آن را دست کم تا جيمز و ميد تعقيب کرد ( اگر چه که آنان بيشتر به تمرکز بر خود کلی گرايش داشتند ). نويسندگان بعدی اين ايده را بسط دادند و آن را به جايگاه ها در ساخت اجتماعی پيوند زدند. اقدامی که برک آن را مهمترين شکوفايی در نظريه خود می شمارد. از آن رو که مسئله اتصال هويت و عملکرد ( خود و نقش ) را هر چه بيشتر قابل حصول می سازد. وی انگاره های مشترک در آثار اين نويسندگان اخير را اينگونه بر می شمارد: 1) هويت ها، معانی اند که شخص به خود به عنوان يک ابژه در يک موقعيت اجتماعی يا يک نقش اجتماعی، نسبت می دهد؛ 2) هويت ها رابطه ای[32] اند؛ 3) هويت ها بازتابی[33] اند؛ و 4) هويت ها منبعی از انگيزه اند که بطور غير مستقيم عمل می کنند.

نظريه های روان شناسان

اما نظريه های روان شناسان هويت تنها اوائل دهه هفتاد بود که پا به عرصه وجود گذاشت. انديشه های صاحب نظران اين رويکرد با اعتقاد به فرايندهای روانی شخص که نقشی ضروری در ساخت و پرداخت هويت ايفا می کنند (Gergen 1996)، عمدتاً با ديدگاه شناخت اجتماعي همپوشی دارند. اين ديدگاه، از ديدگاه هاي مسلط در روان شناسي اجتماعي است که بيشتر در قالب ساخت های شناختی به تبيين بنيان هاي نظري و تجربی هويت می پردازد.

در ميان نظريه های شناخت اجتماعیِ متمرکز بر ساخت های شناختی، نظريه هويت اجتماعی و نظريه دسته بندی خود[34]، سنتی تحقيقاتی و نظری را شکل می دهند که اينک همانگونه که اشاره شد با بيش از سه دهه قدمت، به آغاز دهة70 باز می گردد. تاجفل[35] و همکاران، در سال 1971، نتايج تحقيقاتشان را در پارادايم گروه حداقلی[36] منتشر کردند. يکسال بعد، تاجفل، بحثی در دسته بندی اجتماعی منتشر ساخت که در آن با بکارگيری مفهوم هويت اجتماعی و فرضية وجودِ انگيزه برای هويتِ اجتماعیِ مثبت، تلاش کرد داده های گروه حداقلی را ملموس سازد. با وجود اين، نظريه هويت اجتماعی در نيمه دهه 70  شکل گرفت. يعنی زمانی که کاربردهای پيچيده تر نظريه ـ که بطور پيوسته توسعه می يافت ـ با جزئيات بيشتر و نظاممندتر به کار گرفته شد.

عمده انديشه ای که به عنوان نظريه هويت اجتماعی شناخته می شود ( واژه ای که در سال 1978 برای ساده سازی تعبيراتی که از آرا تاجفل می شد، توسط ترنر[37] و براون[38] وضع گرديد )، بدواً برای تبيين تبعيض بين گروهی در پارادايم گروه حداقلی مطرح شد. تاجفل و همکاران دريافتند که صرفِ دسته بندی اجتماعی افراد در دو گروه مجزا، می تواند منجر به گونه ای رفتار بين گروهی شود که افراد به نفع اعضای گروه خود و به ضرر افراد بيرون از گروه عمل کنند. در واقع اين موضوع آشکار ساخت که صرف آگاهی از بودنِ در يک گروه در مقابل گروه ديگر، تحت شرايط خاص، برای به راه افتادن فرآيندهای رقابت و تبعيض بين گروهی کافی است.

تاجفل و ترنر اين بحث را پيش کشيدند که دسته بندی اجتماعیِ افراد در اين پارادايم حداقلی، هويت اجتماعی برای آنان ايجاد می کند. به عبارت ديگر آنان، عضويت در دسته اجتماعی مشخصی را به عنوان تعريف خود پذيرفتند. هويت اجتماعی به عنوان جنبه ای از خود انگاره شخص، مبنی بر عضويت های گروهی مفهوم سازی شد. به اين معنا که هويت اجتماعی، تعريف شخص از خودست بر اساس برخی از عضويت هایِ گروهیِ اجتماعی و با ملاحظات ارزشی و احساسیِ مقارن آن ( برای مثال تعريف خود به عنوان ما ايرانی ها يا ما زن ها ) (Turner 1999: 6, 8).

در اواخر دهه70 طرح معضلاتی در نظريه هويت اجتماعی و تحقيقات مربوط، به برانگيختن انديشه هايی کمک کرد که بعداً به نظريه دسته بندی خود انجاميد. نظريه دسته بندی خود، تنها به حل برخی از اين مسائل بسنده نکرد بلکه بسطی عمده در پهنه کاربرد سنت هويت اجتماعی به وجود آورد: از روابط بين گروهی و تضاد اجتماعی گرفته تا قلمرو فرايندهای گروهی، شناخت اجتماعی و شکل گيری تصورات قالبی. اين فرايند با به کارگيری انديشه های هويت اجتماعی و دسته بندی خود در روابط متقابل خود انگاره و شخصيت، در حوزه های ديگری بجز جريان اصلی روان شناسی اجتماعی نيز استمرار يافته است. 

نظريه دسته بندی خود با تمايز ميان هويت اجتماعی ( تعريف های خود[39] بر اساس عضويت در دسته های اجتماعی ) و هويت شخصی ( تعريف های خود بر اساس صفات شخصی يا منحصر به فرد فردی ) پا به عرصه گذاشت. وقتی که افراد، خود را بر اساس عضويت مشترک در يک دسته اجتماعی معرفی می کنند، تاکيدی شناختی بر شباهت های درون گروهی و تفاوت های بين گروهی، در ابعاد مربوط، وجود دارد. افراد خودشان و ديگران را بر اساس دسته بندی های اجتماعیِ برجسته[40]، بطور قالبی تصور می کنند که در نتيجه منجر به يک هويت ادراکی تقويت شده ميان خود و اعضای درون گروه و يک تضاد ادراک شده ميان اعضای درون گروه و برون گروه می شود. آنجا که هويت اجتماعی نسبتاً برجسته تر از هويت شخصی می شود، افراد خود را کمتر به عنوان اشخاصِ بطور فردی متفاوت وبيشتر به عنوان باز نمايي هایِ نمونه وارِ مشابه دستة درون گروه شان می بينند.

به علاوه، به عنوان ملاحظه ای روان شناختی، انديشه های کليدی اين نظريه از اين قرارست: نخست، سطح و نوع هويت مورد استفاده برای باز نمايی خود و ديگران با محرک ها، ارزش ها و انتظارات فرد، دانش پس زمينه ای، و آرا فرد و زمينه اجتماعی که در آن مقايسه صورت می گيرد، تغيير می کند. دوم، برجستگی هويت اجتماعی مشترک به غير شخصی سازی درک از خود می انجامد. سوم، غير شخصی سازی، رفتار گروهی ( يعنی کنش جمعی و فرايند های اداره شده توسط يک خودِ اجتماعیِ مشترک ) را توليد می کند (Turner  1999: 10-14). مهمترين نظرياتي كه در اين  بخش مورد توجه مي باشد نظريه تاجفل و جنكينز مي باشد كه به صورت كوتاه آنها را مورد بررسي قرار مي دهيم:

 نظريه هويت اجتماعي (Social Identity Theory)

     اين نظريه در سال 1981 توسط تا جفل(Tajfel) ارايه گرديد به نظر او آن بخش از هويت ما نشات گرفته از گروهي است كه به آن تعلق داريم  ( درون گروه يا Ingroup) به وسيله ترجيح مقايسه اسنادهاي گروه خود نسبت به كساني كه در خارج از گروه هسند (برون گروه يا (Outgroup تشكيل مي گيرد. به نظر او، يك احساس مثبت نسبت به اينكه كي هستيم و در برابر اعضاي درون گروه و برون گروه چگونه عمل مي كنيم كسب مي نماييم. تعلق به يك گروه خاص، علتي براي تبعيض فرد نسبت به برون گروه و طرفداري از درون گروه يا گروه خود است. اين تمايز گذاري بين گروه خود و گروه غير خود كمك مي كند تا هويت اجتماعي فرد در آن شرايط بروز كند و تعريف بشود.

هويت اجتماعي فرد بوسيله گروهي كه به آن تعلق دارد تعيين ميشود. اين هويت تابعي از ويژگي هاي فرهنگي آن گروه است و مبتني است بر تفسير درون گروه و برون گروه مي باشد. بنابراين پرسش از ترجيحات درون گروهي بيانگر ميزان تعلق اجتماعي است. هويت اجتماعي از جامعه به جامعه ديگر متفاوت است و تابعي از فرهنگي آن جامعه مي باشد. بنابراين هويت افراد هر جامعه ويژه آن هاست و قابل تعميم به ساير فرهنگ و گروه هاي ديگر نيست. هنگامي فرد هويت اجتماعي دارد كه هنجارهاي گروه بر او تاثير گذار باشد و اين مهم ترين شيوه كنترل حجم وسيعي از افراد است كه بوسيله يكديگر شناخته مي شوند (آلمان، 1375-3-62).

     اهميت نظريه «هويت اجتماعي» تاجفل در اين است كه مفاهيم درون گروه و برون گروه را وارد بحث هويت مي نمايد. بر اساس اين نظريه، تمايز گذاري بين گروه خودي و گروه غير خودي، مبناي شكل گيري هويت اجتماعي است. با اين تمايز گذاري، فرد نسبت به گروه خودي يك احساس مثبت و طرفدارانه پيدا كرده و نسبت به گروه غير خودي تبعيض قائل مي شود. بر مبناي اين نظريه هنگامي در يك جامعه چند قومي مي توان از هويت ملي صحبت كرد كه درون گروه و برون گروهي كه بر مبناي قوميت ها بوده و عاملي براي تبعيض نسبت به ساير اقوام به عنوان برون گروه مي باشد از ميان رفته ودرون گروهي بنام ملت ايجاد شود كه همگي اعضاي آن با دست يافتن به هويت ملي، احساس طرفدارانه و مثبتي نسبت به هم پيدا كنند.

     نظريه ريچارد جنكيز(Richard Jenekins)

     هدف اصلي ريچارد جنكينز در كتاب خويش با عنوان «هويت اجتماعي» بازسازي مفهوم هويت اجتماعي براي كاربرد جامعه شناختي است و براي اين كار، برايجاد ارتباط بين مدل هاي انضمامي و انتزاعي هويت كه مي توان آن را نوعي پيوند ميان ساختار و كنش دانست تاكيد دارد. به نظر او، اگر هويت يك پيش نياز براي زندگي اجتماعي است عكس آن نيز درست است. يعني هويت فردي نيز جدا از دنياي اجتماعي ديگر مردم معني ندارد. اشخاص منحصر به فرد و متغير هستند اما خود بودن به طور كلي امري است كه به شيوه اي اجتماعي ساخته شده است. يعني در فرآيندهاي اوليه و بعدي جامعه پذيري و كنش متقابل اجتماعي بدست مي آيد. هويت حاصل و ديالكتيك درون و برون و يا فرد و جامعه است و ديالكتيك دروني- بيروني هويت يا بي فرآيندي است كه در جريان آن همه هويت هاي جمعي و فردي شكل مي گيرد. هويت هايي همانند خود بودن، انسان بودن، جنسيت و در برخي شرايط خويشاوندي و قوميت هويت هاي اوليه هستند. اين هويت ها كه در مرحله نوزادي و مراحل اوليه كودكي نمود پيدا مي كنند نسبت به ساير هويت ها (ثانويه) درمقابل تغيير و دگرگوني نيرومندتر و ارتجاعي تر هستند. هر چند تمامي هويت هاي اجتماعي از قابليت تغيير و دگرگوني برخوردارند اما هويت اوليه كمتر ممكن است دچار تغييرات واضح و مشخصي بشوند. در همين راستا، ريچارد جنكينز با دسته بندي هويت ها به دو دسته اصلي اوليه و ثانويه، گام مهمي براي رفع اين نقيصه برداشته است. جنكينز هر چند با ارائه «ديالكتيك دروني- بيروني هويت يابي» هويت را حاصل ديالكتيك درون و برون و يا فرد و جامعه و به عبارت دقيق تر همان «من فاعلي» ميد و ديگران مي داند اما در نهايت معتقد است كه هويت پديده اي اجتماعي است. به نظر او هويت هايي همانند خود بودن(تعريف فرد از خود به عنوان يك شخص منحصر به فرد). انسان بودن و جنسيت ودر برخي شرايط خويشاوندي و قوميت هاي اوليه هستند كه در مراحل نوزادي و كودكي نمود پيدا مي كنند و در واقع حاصل تعاملات فرد با گروه هاي نخستين همانند خانواده و همسالان هستند. اما هويت هاي ثانويه. هويت هايي هستند كه بيشتر تحت تاثير تعاملات اجتماعي در قالب گروه هاي ثانويه شكل مي گيرند. هويت هاي اوليه نسبت به هويت هاي ثانويه در مقابل تغيير و دگرگوني بسيار نيرومندتر و ارتجاعي تر هستند. به نظر جنكينز ساختار و قدرت سياسي مي تواند نقش مهمي در تغيير هويت ها و يا ايجاد آنها داشته باشد. نقش آن در ايجاد هويت هاي ثانويه با اهميت است. هويت اسمي يا ظاهري كه فقط به وسيله اسم مشخص مي شود مي تواند به كرات توسط ساختار سياسي براي دسته بندي مردم ايجاد شود. بر مبناي نظريات جنكينز مي توان هويت قومي را يك هويت اوليه و هويت ملي را يك هويت ثانويه دانست. به همين جهت است كه هويت قومي نسبت به هويت ملي نيرومندتر و ارتجاعي تر است و در يك جامعه چند قومي، ايجاد هويت ملي يك فرايند بسيار دشوار مي باشد. مطابق با ديالكيتك دروني - بيروني، آنچه مردم درباره ما فكر مي كنند به همان اندازه اهميت دارد كه ما در مورد خودمان فكر مي كنيم. بنابراين هويت اجتماعي دو جانبه است. ما در ديالكتيك دروني - بيروني بين خودپنداري و تصور عامه، نه تنها خودمان را شناسايي مي كنيم بلكه ديگران را نيز مي شناسيم و توسط آنها نيز شناخته مي شويم. در برخي موارد قدرت و به عبارت ديگر سياست مي تواند در فرايندهاي حفظ و تغيير هويت نقش محوري داشته باشد. در يك زمينه سياسي هويت هاي جمعي مي توانند ابراز شوند، مورد دفاع قرار گيرند، تحميل شوند و يا مقاومت نمايند. در اين موارد نقش عوامل بيروني اهميت زيادي پيدا مي كند. هويت مي تواند اسمي(ظاهري) و واقعي باشد. هويت ها مي توانند ثابت باشند و يا دچار دگرگوني شوند. مثلا هويت اسمي كه براي دسته بندي مردم به كار مي رود ممكن است توسط دولت تغيير نمايد. هويت هاي اسمي و واقعي هر چند از نظر تحليلي متمايز هستند ولي درعمل درگيري نزديكي با هم دارند. در درون سازمان ها يا نهادها، هويت هاي نهادينه شده اي وجود دارد كه به خاطر تركيب ويژه خود از هويت هاي فردي و جمعي متمايز هستند. در اين سازمان ها هويت هاي فردي به متصديان اعطاء ميشود. زمان و مكان براي مفهوم علمي اجتماعي هويت جزو منابع اساسي هستند. اين به معناي نسبي بودن هويت است(جنكينز- 1996، 28-19). بر اساس تمايزي كه جنكينز ميان هويت هاي اوليه و ثانويه قائل است مي توان گفت كه هويت قومي يك هويت اوليه است و گروه هاي نخستين در شكل گيري آن نقش اصلي را ايفا مي كنند. درهمين راستا مي توان گفت كه هويت مورد نظر كولي، بلومر، كان و رزنبرگ معادل هويت اوليه مي باشد. بنابراين اين نظريات مي توانند به خوبي هويت قومي را تبيين نمايند. اين امر، متناسب با ديدگاه كهن گرايي در مورد هويت قومي است. بر اساس اين ديدگاه، نوعي ارتباط ميان قوميت و خويشاوندي و نيز روابط قومي- عاطفي ميان مردمي كه اجداد مشترك و گاه سرنوشت مشترك اين جهاني براي خود تصور مي كنند وجود دارد. هويت قومي در اينجا عنصر اساسي ومحوري تحول شخصيت تلقي مي شود كه ارتباط نزديكي با تصور «خود»، مراحل اوليه جامعه پذيري، آموزش زبان و اعتقادات مذهبي و سياسي دارد. بر مبناي اين ديدگاه هويت ملي همان هويت قومي است و همانند آن پديده اي كهن، طبيعي و جهانشمول مي باشد منتها فراگيرتر از آن است.

     دريك جمع بندي از نظرات جنكينز مي توان گفت كه هويت، ديالكتيك فرد و جامعه است. هويت به طور ذاتي، «خود - انعكاسي» است، زيرا فرد در فرديت خود، جامعه را در درون ذهن منعكس ساخته و بر اساس آن به ساختن «خويشتن» مي پردازد. جامعه نه محصول ذهن افرد است نه ساخته نظم اشيا و روابط مادي پديده ها. ضمن اينكه تحول و استحاله، نه ثبات و يكساني، ويژگي آن را تشكيل مي دهد. بنابراين با پذيرفتن هويت هاي جمعي و فردي از يك طرف و نسبي بودن اين هويت ها در بستر تاريخي- فرهنگي متعدد، هيچ گونه پيش بيني پذيري و تجويزي در اين مورد نمي توان انجام داد. به عبارت ديگر ثقل هويت جمعي در عرصه فرهنگي است و اين عرصه بي نهايت شكننده و ناپايدار است. در پهنه همين شكنندگي است كه هويت هاي اجتماعي متعددي «ساخته» مي شود و تعابير متفاوتي از انسان عرضه مي شود. از آنجا كه هويت هاي اجتماعي پر شمار و گوناگون هستند و نمي توان آن ها را در يك قالب كلي قرار داد، توسعه نيز در پرتو تكثر فرهنگي صورت مي گيرد.

 

رويکرد پسامدرن: نظريه گفتمان

نظرية گفتمانی به باريک بينی های منتقدان مدرن گرايی، و به روايتی جريان پسامدرن تعلق دارد. از آنجا که ايشان به شدت مفتون دستاوردهای زبان شناختی معاصرند، به روش های تحليل متن نيز عنايت ويژه ای دارند (Gergen forthcoming). آنچنانکه گرگن سوژه روان شناختی را بيش از هر چيز موجودی متنی[41] و مولود تلاقی اعمال گفتمانی[42] می داند (Gergen 1998).

به اين معنی که وقتی گفت و گو[43]، از خلال کنش پيوستة[44] تمام افراد شرکت کننده در گفت و گو صورت می پذيرد، در قالب چندين کنش گفتاری[45] ـ هر کدام به ميزانی که توسط افراد شرکت کننده مد نظر قرار می گيرد ـ مستقر می شود. لذا معنای اجتماعی گفته ها، به جايگاه يابی[46] طرفهای گفت و گو بستگی دارد که خودش محصول نيروی اجتماعی است که کنش گفت و گو واجد آن دانسته شده است. از اين رو واژة عمل گفتمانی، برای تمام شيوه هايی اطلاق می شود که افراد فعالانه بدان شيوه ها واقعيت های اجتماعی و روان شناختی را (Davies & Harre1999 ) مي سازند.

حال آنکه روان شناسان امروزه کماکان بر اين باورند که اشخاص واجد انديشه عقلايی، هيجان، حافظه و از اين قبيلند و بنابراين هستی شناسی فرهنگی شخص بودن[47]، به ندرت مورد ترديد و پرسش قرار می گيرد. در نتيجه ملاحظات روان شناسان نوعاً وابسته به فضای فرهنگی پيرامونشان است. تعريف رومانتيک قرن نوزدهمی مقتبس از واقعيت قرون وسطايیِ ژرفای درون[48]، مبنی بر وجود يک نيروی فعال در درون شخص، که هم موجب نظريه نا خود آگاه فرويد شد و هم در آن متبلور گشت، در قرن بيستم، با استقرار روح زمان مدرنيته[49]، کم رنگ گرديد. در فرهنگ مدرن گرا تقدم با مفروضات عصر روشنگری است. به قسمی که در اين قرن، ژرفای درون به عنوان هسته ای که پيرامون آن شخصيت سامان مي يافت، به وسيله آنچه که ما می پنداريم فرآيند های در دسترسِ مشاهده و خرد است، جايگزين شد. بدين ترتيب اشخاص به وسيله انديشه ها و تجربياتشان، به راحتی قابل شناخت معرفی شدند (Gergen 1996;1998).

در رويکرد گفتمانی، گفتمان، بکار گيری نهادينة زبان و نظام های زبان مانندِ نشانه[50] است. اين نهادينگی ممکن است در سطح رشته ای علمی، در سطح سياسی، در سطح فرهنگی و در سطح گروهی کوچک روی دهد. چندين گفتمان نيز ممکن است در آن واحد وجود داشته باشند که پيرامون يک موضوع خاص نظير جنسيت يا طبقه بسط يابند. گفتمان ها ممکن است با يکديگر به رقابت برخيزند و يا نسخه های مجزا و ناسازگاری از واقعيت بيافرينند. شناخت هر چيز، به معنای شناخت بر مبنای يک يا چند گفتمان است. در نتيجه درک، تجربه و احراز هويت شخصی ـ اجتماعی، فقط از طريق دستجاتی ميسرست که در گفتمان موجود باشند.

قدرت ويژة اين رويکرد نيز به عنوان يک پارادايم پژوهشی پساساختگرا[51]، در آن است که هم نيروی تشکيلاتی گفتمان[52] ( و به ويژه اعمال گفتمانی ) را به حساب می آورد و هم قدرت انتخاب افراد را در رابطه با آن اعمال، به وادی فراموشی نمی سپارد. نيروی تشکيلاتی هر عمل گفتمانی در تخصيص جايگاه های سوژة آن نهفته است. جايگاه سوژه، يک مجموعه نمايشیِ مفهومی را با محلی در درون ساختار حقوقِ آنانی که از آن مجموعه نمايشی استفاده می کنند، متحد می سازد. در نتيجه، هنگامی که فرد در يک جايگاه خاص ( به عنوان جايگاه خودش ) قرار دارد، به ناگزير جهان را از نقطه نظر عوايد آن جايگاه و بنا بر مفاهيم، خطوط داستان، استعاره ها و تصاويری می بيند که در درون آن عمل گفتمانی خاص جای گرفته اند. البته امکان انتخاب آگاهانه بطور اجتناب ناپذيری وجود دارد. چرا که هميشه اعمال گفتمانی متعدد و متضادی وجود دارند که هر شخص می تواند در آنها درگير شود.

از اين رو، فرد در فرايندهای تعامل اجتماعی، نه به عنوان يک محصول نهايیِ نسبتاً تثبيت شده، بلکه به عنوان کسی حضور دارد که طی انواع اعمال گفتمانی که در آنها مشارکت دارد، تشکيل و باز تشکيل می شود. بنابراين، پرسش از اينکه فرد چه کسی است، همواره پرسشی باز است و پاسخ آن بسته به جايگاه هايی که در درون اعمال گفتمانی خود فرد و ديگران ( و در درون آن اعمال گفتمانی، در داستان هايی که در خلال آنها زندگی خودمان و ديگران را در می يابيم )، در دسترس قرار می گيرند، تغيير می کند.اکتساب يا رشدِ درکِ ما و اکتساب يا رشدِ اينکه اين جهان از ديدگاه آن کسی که خودمان را می دانيم، چگونه بايد تفسير شود، طی فرآيندهایي از جمله فرآيندهایي زير صورت می گيرد:

جايگاه يابیِ خود بنا بر دستجات و خطوط داستان. اين امر دخيل در جايگاه يابیِ تخيلیِ خودِ فرد است به عنوان اينکه فرد به يک دسته متعلق باشد و به آن ديگری متعلق نباشد ( مانند دختر و نه پسر، يا دختر خوب و نه دختر بد )؛

باز شناسیِ خودِ فرد به عنوان داشتن خصوصياتی که خود فرد را به عنوان عضوی از زير طبقات گوناگون دستجات دو حالتی و نه از ديگر دستجات قرار می دهد مانند رشدِ دريافتیِ از خود فرد به عنوان تعلق به اين جهان به طرق قطعی و بنابراين ديدن اين جهان از ديدگاه کسی که آن چنان جايگاهی دارد. اين بازشناسی مشتمل است بر تعهد عاطفی به عضويت دسته و رشد يک نظام اخلاقی سازمان يافته پيرامون اين تعلق.

هر چهار فرآيند فوق در رابطه با يک نظرية خود[53]، تجسم يافته در گرامر ضماير که در آن، شخص خودش را به لحاظ تاريخی پيوسته و واحد در می يابد، بروز پيدا می کند. مسئله آفرينیِ تجربة جايگاه هایِ متناقض از همين جا نشات مي گيرد. هر چند چنين تناقضاتی، افراد متفاوتی را تعريف نمی کنند بلکه موجب می گردند يک شخص، خودهايش را بطور متناقض تجربه کند که البته اين امر برای فهم، پويايی می آورد (Davies & Harre 199?). 

بدين ترتيب، اجبارِ ساخت های اجتماعی به ميزانی است که قابل باز شناسی و پذيرفتنی باشند. پس، انگارة يک شخص، نه تنها حاوی معرفت بر انتظارات و ساخت های بيرونی بلکه اين انديشه است که ما فقط مسئول خطوط خودمان نيستيم بلکه در قبال کثيری از گزينه ها هم مسئوليم. گزينه هايی که نه فقط در رابطه با خطوط ممکنی که می توانيم توليد کنيم، وجود دارند بلکه در رابطه با شکلِ خودِ آن بازی هم موجودند.

 اگر هويت فردي را تعريف فرد از ويژگي هاي شخصيتي و متمايز كننده «خود» ش نسبت به ساير بدانيم هويت جمعي را مي توان تعريف فرد از تعلق گروهي و تشابه او با گروهي از افراد دانست. هويت فردي و جمعي هر چند هر دو، هم بر تمايز و هم بر تشابه دلالت دارند اما هويت فردي بيشتر بر تمايز و هويت جمعي بيشتر بر تشابه دلالت دارد. با اين وجود، هم چنانكه گفتيم هر دو اجتماعي هستند و «هويت اجتماعي حداقل به شيوه هايي اطلاق ميشود كه افراد و جماعات در روابط اجتماعي هستند و «هويت اجتماعي حداقل به شيوه هايي اطلاق مي شود كه افراد و جماعات در روابط اجتماعي از افراد ديگر و ساير جماعات متمايز هستند. هويت اجتماعي اساس منظم و معني داري است بين افراد، بين جماعات و يا بين افراد و جماعات بر مبناي روابط تشابه و تمايز.» (گيدنز- 1996-ص 4) بنابراين مي توان گفت كه هويت ملي، هويت جمعي است مبتني بر تشابه منظم و معني دار بين گروهي از افراد به نام ملت در چارچوب يك سرزمين، دولت ملي خاص و تمايز آن ها از ملت هاي ديگر. در اينجا لزوم ارايه تعريفي از ملت، با توجه به ارتباط بسيار نزديك بين ملت و قوم و نيز هويت ملي و هويت قومي و پيش نياز بودن مفاهيم قوم، قوميت و هويت قومي بهتر است اشاره مختصري به آن ها داشته باشيم. قوم يا اجتماع قومي بنا به تعريف اسميت عبارت است از «يك جمعيت انساني مشخصي با يك افسانه اجدادي مشترك، خاطرات مشترك، عناصر فرهنگي، پيوند با يك سرزمين تاريخي با وطن و ميزاني از حسن منافع و مسئوليت»(1993، ص 49). «قوميت به ديدگاه ها و شيوه عمل فرهنگي كه اجتماع معيني از مردم را متمايز مي كند اطلاق مي شود» (گيدنز 1373، ص 260) هويت قومي را مي توان يك هويت جمعي مبتني بر تشابه ديدگاه ها و شيوه عمل فرهنگي يك قوم و تمايز آن با اقوام ديگر دانست.  بين هويت قومي و هويت ملي ارتباط تنگاتنگي وجوددارد. حتي برخي از صاحب نظران اين دو را يكي مي دانند. مي توان گفت كه گاهي مرز مشخصي نمي توان بين اين دو قايل شد. اين موضوع خود ناشي از اين است كه ويژگي ها و مختصات هويت قومي را مي توان در هويت ملي يافت. اسطوره ها و معاني قومي نيز سازنده هويت ملي هستند. اما عناصر و ويژگي هاي خاص هويت ملي باعث تمايز اين نوع هويت از هويت قومي مي شوند. مهم ترين اين تمايزها، ارتباط هويت ملي با مفهوم ملت و دولت - ملت است.

  به سبب اهميت  موضوع مليت و ابعاد آن  لازم است ابتدا مفهوم ملت را مورد بررسي قرار داده و تاريخچه مختصر آنرا  واكاوي نماييم و سپس به نظريه ناسيوناليسم  بپردازيم.

 


[1] basic premise

[2] concrete properties

[3] structural interactionists

[4] processive interactionists

[5] Manford Kuhn (1911-63)

[6] Iowa School

[7] social object

[8] Twenty Statements Test or TST

[9] Who am I?

[10] consensual

[11] sub-consensual

[12] Herbert Blumer (1900-87)

[13] Chicago School

[14] participant observation research

[15] meaning system

[16] anthropological

[17] negotiation

[18] self-presentation

[19] impression management

[20] strategic social constructions

[21] Irvin Goffman (1922-82)

[22] interactional cogs

[23] Identity Theory

[24] self theory

[25] Sheldon Stryker

[26] George P. McCall

[27] J. L. Simmons

[28] Peter J. Burke

[29] position

[30] role identity

[31] idiosyncratic

[32] relational

[33] reflexive

[34] self-categorization theory

[35] Henri Tajfel

[36] minimal group paradigm

[37] Turner

[38] Brown

[39] self-definitions

[40] salient

[41] textual being

[42] discursive practices

[43] conversation

[44] joint action

[45] speech-act

[46] positioning

[47] culture's ontology of personhood

[48] medieval reality of the deep interior 

[49] zeitgeist of modernity

[50] language-like sign systems

[51] poststructuralist research paradigm

[52] constitutive force of discourse

[53] self theory


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 21:29  توسط منصور ساعي  |